خدایا تو هم وبلاگ میخونی؟
بگذار روی دقیقه های بی رنگت نقاشی کنم
مثل آن روزها که گل های سرخ و بنفشه را
میان دفتر مشقت می کاشتم ،
و عطرشان تمام کلاس را پر می کرد ...
ببین دست هایم هنوز بوی گل می دهند ؛
دفتر مشقت را کجا پنهان کرده ای ؟
این وبلاگ ی روز جمع صمیمی چن تا ادم بود الان جایگاه ثبت بغض....
وبلاگیه ک همه فراموشش کردن
مصاحبه کننده :
در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از
هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم.
الان چند عدد آجر داریم
؟
متقاضی : 499 عدد !
مصاحبه کننده : سه مرحله قرار دادن یک فیل
داخل یخچال را شرح دهید.
متقاضی :
مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم
مرحله دوم: فیلو میذاریم تو یخچال مرحله سوم: در یخچالو میبندیم !!
مصاحبه
کننده : حالا چهار مرحله قرار دادن یک گوزن در یخچال را توضیح دهید !
متقاضی
:
مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم مرحله دوم: فیلو از تو یخچال در
میاریم
مرحله سوم: گوزنو میذاریم تو یخچال مرحله چهارم: در یخچالو میبندیم
!!
مصاحبه کننده : شیر واسه تولدش مهمونی گرفته، همه حیوونا هستن جز یکی.
اون کیه ؟
متقاضی : گوزنه که تو یخچاله !!
مصاحبه کننده : چگونه یک
پیرزن از یک برکه پر از سوسمار رد میشود ؟
متقاضی : خیلی راحت، چون سوسمارا
همشون رفتن تولد شیر !!
مصاحبه کننده : سوال آخر. اون پیرزن کشته شد، چرا
؟
متقاضی : امممممممم، نمیدونم، غرق شد ؟
مصاحبه کننده : نه، اون یه
دونه آجری که از هواپیما انداختی پایین خورد تو سرش مرد !!!
شما مردود شدین،
نفر بعدی لطفا :|

چشم های پسران را،
فردایی زود...
شیطان می شوند هزاران چشم...
دل همسرت را،
حواست باشد بانو!
چیزی که عوض دارد گله ندارد!
+آغا من اومدم!
رمز ورودمو فراموش کرده بودم!
باورتون میشه؟!![]()
+چقدم اینجا عوض شده!!!![]()
لب قرارگرفت باتزریق آلوده به بیماری ایدزمبتلاشد.طرفداران
آرتورازسرتاسرجهان نامه های محبت آمیزبرایش فرستادند.
یکی ازدوستاران وی درنامه ی خویش نوشته بود:چراخداتورابرای ابتلا
به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده!؟
آرتوراش درپاسخ به این نامه چنین نوشت:درسرتاسردنیابیش ازپنجاه میلیون
کودک به بازی تنیس علاقه مندمیشوند وشروع به آموختن میکنند.
حدودپنج میلیون ازآنهابازی رابه خوبی فرامیگیرند
ازآن میان قریب پانصدهزارنفرتنیس حرفه ای رامی آموزند.
وشایدپنجاه هزارنفردرمسابقات شرکت می کنند.
پنج هزارنفربه مسابقات تخصصی تر راه میابند.
پنجاه نفراجازه شرکت در مسابقات ویمبلدون رامیابند.
چهارنفربه مسابقات نیمه نهایی راه میابند.دونفربه مسابقات نهایی.
وقتی من جام جهانی تنیس رادردستانم میفشردم هرگزنپرسیدم:خدایا!
چرامن؟حالاامروزوقتی درد میکشم بازهم به خودم اجازه نمیدهم
بپرسم:خدایا!چرامن؟.....
بــﮯ خود برايم دليل و مدرك نيــــــاور!
مــלּ يكـــ دخترمــ مـﮯ دانمـ كـه صـلاح مــלּ در "حجــاب" استـــ
بــــراي مـלּ دليلـﮯ بزرگـــ تر از "سخن خدايــمـ" نيستـــ
مـלּ حجـــــاب مـﮯ كنم چون خــداي مــלּ اينگونـه مـﮯ خواهـد

+ من ری استارت !!!!!
لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی
یا به پایه های سخت میز
تکیه میدهم مثل میهمان سرزده
پا به راه و بیقرار رفتنم
فکر میکنم
میزبان من
اجتماع کور موریانه هاست
موریانه های ریز
موریانه های بی تمیز
میزهای کوچک وبزرگ را
چشم بسته انتخاب میکنند
آه!
موریانه های میزبان!
ذهن میزهای ما
جای تخم ریزی شماست!!!
مرحوم قیصر امین پور

انتخاب کنید !!!
+ دلیل انتخابتونم بگین !
روز جوآن مبآرک :)
![]()
میلآد حضرت علی اکبر بر تمامی آزادگان خجسته![]()
+اندر احوالات جوآنآن ایرانی :)----> ادامه مطلب

+ هرچند احتمالا همه اینو حفظ (!) باشین ! اما خب دوست داشتم بنویسم ُ مگه چیه ؟!
+هرچی تلاش کردم یه تصویر بزارم این گوگل ... تصویرو باز نکرد :|
+تصویر گذاشتم اما سلیقه خودم نیست :دی !

داستان شجاعت و صلابت عباس علیهالسلام مدتها پیش از ولادت او، از آن روزى آغاز شد كه امیرالمؤمنین علیهالسلام از برادرش عقیل خواست تا براى او زنى برگزیند كه ثمره ازدواجشان، فرزندانى شجاع و برومند در دفاع از دین و كیان ولایت باشد. او نیز «فاطمه» دختر «حزام بن خالد بن ربیعة» را براى همسرى مولاى خویش انتخاب كرد كه بعدها «امالبنین» خوانده شد. این پیوند، در سحرگاه جمعه، چهارمین روز شعبان سال 26 هجرى، به بار نشست.
نخستین آرایههاى شجاعت، در همان روز، زینتبخشِ غزل زندگانى عباس علیهالسلام گردید؛ آن لحظهاى كه على علیهالسلام او را «عباس» نامید. نامش به خوبى بیانگر خلق و خوى حیدرى بود. على علیهالسلام طبق سنت پیامبر (صلىاللهعلیه و آله) در گوش او اذان و اقامه گفت. سپس نوزاد را به سینه چسباند و بازوان او را بوسید و اشك حلقه چشانش را فراگرفت. امالبنین علیهاالسلام از این حركت شگفت زده شد و پنداشت كه عیبى در بازوان نوزادش است. دلیل را پرسید و نگارینهاى دیگر بر كتاب شجاعت و شهامت عباس علیهالسلام افزوده شد. امیرالمؤمنین علیهالسلام حاضران را از حقیقتى دردناك، اما افتخارآمیز، كه در سرنوشت نوزاد مىدید، آگاه نمود كه چگونه این بازوان، در راه مددرسانى به امام حسین علیهالسلام از بدن جدا مىگردد و افزود: اى ام البنین! نور دیدهات نزد خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دو دست بریده، دو بال به او ارزانى مىدارد كه با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآید؛ آن سان كه پیشتر این لطف به جعفربن ابىطالب شده است.

میلاد ابالفضل العباس برهمه ی شیعیان مبارک!
اگه وقت دارین به ادامه ی مطلب هم سر بزنین...
به نام عشق می بریم ...
خودم این رنگیشون کردم .... : )
+لطفا دوسش داشته باشین :)
بگذار روی دقیقه های بی رنگت نقاشی کنم
مثل آن روزها که گل های سرخ و بنفشه را
میان دفتر مشقت می کاشتم ،
و عطرشان تمام کلاس را پر می کرد ...
ببین دست هایم هنوز بوی گل می دهند ؛
دفتر مشقت را کجا پنهان کرده ای ؟
مرغ دريايی آواز خواند ؛ کودک نشنيد .
سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .
رعد در آسمان پيچيد ؛ اما کودک گوش نداد .
کودک به اطرافش نگاه کرد و گفت : خدايا بگذار ببينمت .
ستاره ای درخشيد ولی کودک اعتنا نکرد .
کودک فرياد زد : خدايا معجزه ای به من نشان بده .
و يک زندگی متولد شد ؛ اما کودک نفهميد .
کودک با نااميدی گريست :
خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايی …
بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد ؛
ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت .
هزار بار بیاید بهـــــــــــــــــــار کافی نیست ....

پیشانی حاجی شهر پینه بسته ،
دستان پدرم نیز همین طور
بزرگتر که شدم تازه فهمیدم پدرم با دست هایش نماز می خواند...
پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
پیرمرد متعجب و نگران به خونه برگشت.
وقتی وارد خونه شد ، دید پیرزن تو اتاق نشسته و داره گریه میکنه.
متعجب ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!! :)

اما بخاطر خدا و تنها به اميد او ،
به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد ...
