خدایا تو هم وبلاگ میخونی؟


این وبلاگ ی روز جمع صمیمی چن تا ادم بود الان جایگاه ثبت بغض....


مامانمو میخوام....

ی جای دنج

ی جای دنج ی وبلاگ جدید نیست

وبلاگیه ک همه فراموشش کردن

خسته ام دنیا

از این جا به بعد ولم کن ....

:))

خخخخخخ

مصاحبه کننده :

در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم.

الان چند عدد آجر داریم ؟

متقاضی : 499 عدد !

مصاحبه کننده : سه مرحله قرار دادن یک فیل داخل یخچال را شرح دهید.

متقاضی :

مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم مرحله دوم: فیلو میذاریم تو یخچال مرحله سوم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : حالا چهار مرحله قرار دادن یک گوزن در یخچال را توضیح دهید !

متقاضی :

مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم مرحله دوم: فیلو از تو یخچال در میاریم

مرحله سوم: گوزنو میذاریم تو یخچال مرحله چهارم: در یخچالو میبندیم !!

مصاحبه کننده : شیر واسه تولدش مهمونی گرفته، همه حیوونا هستن جز یکی. اون کیه ؟

متقاضی : گوزنه که تو یخچاله !!

مصاحبه کننده : چگونه یک پیرزن از یک برکه پر از سوسمار رد میشود ؟

متقاضی : خیلی راحت، چون سوسمارا همشون رفتن تولد شیر !!

مصاحبه کننده : سوال آخر. اون پیرزن کشته شد، چرا ؟

متقاضی : امممممممم، نمیدونم، غرق شد ؟

مصاحبه کننده : نه، اون یه دونه آجری که از هواپیما انداختی پایین خورد تو سرش مرد !!!

شما مردود شدین، نفر بعدی لطفا :|

میلاد امام حسن مجتبی

پانزده روز
قبل از تولد

و بعد از تولدش
خدا مهمان می کند

همه را....

خدایا من عاشقتم!

امروز شیطان شدی...

چشم های پسران را،

فردایی زود...

شیطان می شوند هزاران چشم...

دل همسرت را،

حواست باشد بانو!

چیزی که عوض دارد گله ندارد!

 

+آغا من اومدم!

رمز ورودمو فراموش کرده بودم!
باورتون میشه؟!

+چقدم اینجا عوض شده!!!

خدایاچرامن...؟

آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی

لب قرارگرفت باتزریق آلوده به بیماری ایدزمبتلاشد.طرفداران

آرتورازسرتاسرجهان نامه های محبت آمیزبرایش فرستادند.

یکی ازدوستاران وی درنامه ی خویش نوشته بود:چراخداتورابرای ابتلا

به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده!؟

آرتوراش درپاسخ به این نامه چنین نوشت:درسرتاسردنیابیش ازپنجاه میلیون

کودک به بازی تنیس علاقه مندمیشوند وشروع به آموختن میکنند.

حدودپنج میلیون ازآنهابازی رابه خوبی فرامیگیرند

ازآن میان قریب پانصدهزارنفرتنیس حرفه ای رامی آموزند.

وشایدپنجاه هزارنفردرمسابقات شرکت می کنند.

پنج هزارنفربه مسابقات تخصصی تر راه میابند.

پنجاه نفراجازه شرکت در مسابقات ویمبلدون رامیابند.

چهارنفربه مسابقات نیمه نهایی راه میابند.دونفربه مسابقات نهایی.

وقتی من جام جهانی تنیس رادردستانم میفشردم هرگزنپرسیدم:خدایا!

چرامن؟حالاامروزوقتی درد میکشم بازهم به خودم اجازه نمیدهم

بپرسم:خدایا!چرامن؟.....

برای من دلیلی بزرگ تر از سخن خدا نیست


بــﮯ خود برايم دليل و مدرك نيــــــاور!


مــלּ يكـــ دخترمــ مـﮯ دانمـ كـ‌ه صـلاح مــלּ در "حجــاب" استـــ


بــــراي مـלּ دليلـﮯ بزرگـــ تر از "سخن خدايــمـ" نيستـــ


مـלּ حجـــــاب مـﮯ كنم چون خــداي مــלּ اينگونـ‌ه مـﮯ خواهـد

تو کدوم؟.....

تو با زندگیت چکار می کنی؟

+ من ری استارت !!!!!

میهمان سرزده...

لحظه ای که خسته ام

لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی

یا به پایه های سخت میز

تکیه میدهم مثل میهمان سرزده

پا به راه و بیقرار رفتنم

فکر میکنم

میزبان من

اجتماع کور موریانه هاست

موریانه های ریز

موریانه های بی تمیز

میزهای کوچک وبزرگ را

چشم بسته انتخاب میکنند

آه!

موریانه های میزبان!

ذهن میزهای ما

جای تخم ریزی شماست!!!

                     مرحوم قیصر امین پور

کپی شده از وبلاگ مثبت های با حجاب


بدون شرح!


حسین پناهی

دندانم شکست برای شن ریزه ای که درغذایم بود. درد کشیدم نه برای دندانم، برای کم شدن سوی چشمان مادرم!

نیمه شعبان مبارک

اگر با امدن "آفتاب" از "خواب" بیدار شویم؛

نمازمان قضا ست
!
ادامه نوشته

انتخاب کنین!

 

انتخاب کنید !!!

+ دلیل انتخابتونم بگین !

روزمون مبارک

روز جوآن مبآرک :)



میلآد حضرت علی اکبر بر تمامی آزادگان خجسته


+اندر احوالات جوآنآن ایرانی :)----> ادامه مطلب

ادامه نوشته

در دل تنگم گله هاست ...

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

+ هرچند احتمالا همه اینو حفظ (!) باشین ! اما خب دوست داشتم بنویسم ُ مگه چیه ؟!

+هرچی تلاش کردم یه تصویر بزارم این گوگل ... تصویرو باز نکرد :|

+تصویر گذاشتم اما سلیقه خودم نیست :دی !

زن...

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.
فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی م...ی‌فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:
"دستور کار او را دیده‌ای‌؟
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
"این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

خداوند گفت :
"نمی شود!!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
"اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."
"بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.
تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید :
"فکر هم می‌تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد :
"نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

فرشته پرسید :
"اشک دیگر برای چیست؟"
خداوند گفت:
"اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."
فرشته متاثر شد:
"شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون زن‌ها واقعا حیرت انگیزند."
زن‌ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.
سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.
بار زندگی را به دوش می‌کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.
وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.
برای آنچه باور دارند می‌جنگند.
آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد
زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.
کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند
زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"
فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

خداوند گفت:

"قدر خودش نمی داند . . ."

156416_617648478251916_2002260472_n.jpg

میلاد علمدار کربلا مبارک...

داستان شجاعت و صلابت عباس علیه‏السلام مدت‏ها پیش از ولادت او، از آن روزى آغاز شد كه امیرالمؤمنین علیه‏السلام از برادرش عقیل خواست تا براى او زنى برگزیند كه ثمره ازدواجشان، فرزندانى شجاع و برومند در دفاع از دین و كیان ولایت باشد. او نیز «فاطمه» دختر «حزام بن خالد بن ربیعة» را براى همسرى مولاى خویش انتخاب كرد كه بعدها «ام‏البنین» خوانده شد. این پیوند، در سحرگاه جمعه، چهارمین روز شعبان سال 26 هجرى، به بار نشست.

نخستین آرایه‏هاى شجاعت، در همان روز، زینت‌بخشِ غزل زندگانى عباس علیه‏السلام گردید؛ آن لحظه‏اى كه على علیه‏السلام او را «عباس» نامید. نامش به خوبى بیانگر خلق و خوى حیدرى بود. على علیه‏السلام طبق سنت پیامبر (صلى‏الله‏علیه ‏و آله) در گوش او اذان و اقامه گفت. سپس نوزاد را به سینه چسباند و بازوان او را بوسید و اشك حلقه چشانش را فراگرفت. ام‏البنین علیهاالسلام از این حركت شگفت زده شد و پنداشت كه عیبى در بازوان نوزادش است. دلیل را پرسید و نگارینه‏اى دیگر بر كتاب شجاعت و شهامت عباس علیه‏السلام افزوده شد. امیرالمؤمنین علیه‏السلام حاضران را از حقیقتى دردناك، اما افتخارآمیز، كه در سرنوشت نوزاد مى‏دید، آگاه نمود كه چگونه این بازوان، در راه مددرسانى به امام حسین علیه‏السلام از بدن جدا مى‏گردد و افزود: اى ام ‏البنین! نور دیده‏ات نزد خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دو دست بریده، دو بال به او ارزانى مى‏دارد كه با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآید؛ آن سان كه پیشتر این لطف به جعفربن ابى‏طالب شده است.

میلاد ابالفضل العباس برهمه ی شیعیان مبارک!

اگه وقت دارین به ادامه ی مطلب هم سر بزنین...


ادامه نوشته

توقع...

تمام غصه ها
دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت !
اندازه می گیری !
حساب و کتاب می کنی و مقایسه می کنی ...
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای ، که زیادتر دل داده ای ،
که زیادتر گذشته ای ، که زیادتر بخشیده ای ،
به قدر یک ذره ، یک نقطه ، یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است
که ...

به نام عشق می بریم ...

قالب

از رنگ قالب خوشتون میاد ایا؟!!!

خودم این رنگیشون کردم .... : )



+لطفا دوسش داشته باشین :)

مداد رنگی هایم را می خواهم !

مداد رنگی هایم را می خواهم !

بگذار روی دقیقه های بی رنگت نقاشی کنم
مثل آن روزها که گل های سرخ و بنفشه را
میان دفتر مشقت می کاشتم ،
و عطرشان تمام کلاس را پر می کرد ...
ببین دست هایم هنوز بوی گل می دهند ؛
دفتر مشقت را کجا پنهان کرده ای ؟



کودک و خدا

کودک نجوا کرد : خدايا با من حرف بزن

مرغ دريايی آواز خواند ؛ کودک نشنيد .

سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن .

رعد در آسمان پيچيد ؛ اما کودک گوش نداد .

کودک به اطرافش نگاه کرد و گفت : خدايا بگذار ببينمت .

ستاره ای درخشيد ولی کودک اعتنا نکرد .

کودک فرياد زد : خدايا معجزه ای به من نشان بده .

و يک زندگی متولد شد ؛ اما کودک نفهميد .

کودک با نااميدی گريست :

خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايی

بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد ؛

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت .

چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز !

هزار بار بیاید بهـــــــــــــــــــار کافی نیست .... 


روز پدر..

پیشانی حاجی شهر پینه بسته ،

دستان پدرم نیز همین طور


بزرگتر که شدم تازه فهمیدم پدرم با دست هایش نماز می خواند...






+روز پدر مبارک

+اغاز ایام البیض هم مبارک معتکفین، التماس دعا...

+میلاد حضرت علی علیه السلام بر جمیع مسلمین خصوصا شیعیان مبارک باد :)

به یاد جوانی...


پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.

پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
پیرمرد متعجب و نگران به خونه برگشت.

وقتی وارد خونه شد ، دید پیرزن تو اتاق نشسته و داره گریه میکنه.
متعجب ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!! :)


درهای بسته...

يوسف مي دانست که تمام درها بسته اند ؛

اما بخاطر خدا و تنها به اميد او ،

به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد ...